تبليغاتX
مسیا
مسيا،مشياح،Messiah نام آخرین پیامبر خداوند،حضرت محمد(ص) است

پروردگارا ،خداي ما!
نام قدوس تو خجسته باد!
ملكوت تو بپايد در ما
مشيت تو نافذ باد
و اراده تو انجام باد
ببخش براي ما گناهان مارا
چنانكه ميبخشيم ما براي آنانكه خطا مينمايند به ما
مپسند دخول ما را در امتحان
ليكن ما را نجات ده از بدكار
زيرا توئي بتنهائي خداي ما
كه واجب است او را مجد و اكرام تا ابد

+ نوشته شده     توسط مسیا 


بخواهید
که به شما داده خواهد شد
بجویید
که خواهید یافت
بکوبید
که در به رویتان گشوده خواهد شد
زیرا هر که بخواهد
به دست آورد
و هر که بجوید
یابد
و هر که بکوبد
در به رویشان گشوده شود

+ نوشته شده     توسط مسیا 


موسی را چقدر می شناسی؟
همان قدر که خودت می شناسی.
خب آنقدر چقدر است؟
همین قدر که می دانم کلیم الله است.
مسیح را چقدر می شناسی؟
روح الله است؛کلام خدا و بخشی از روح خدا.
مسیا را چه طور؟
قدر و قافیه ندارد،هیچ نمی شناسمش...

+ نوشته شده     توسط مسیا 


کودک گریه می کند
می روم به سراغش
خودش را خیس نکرده
شیر هم تازه خورده
حتما هوا گرفته است
پنجره را کمی، فقط کمی باز می کنم
کودک کمی، فقط کمی آرام می گیرد
می روم به اتاقم
باز هم صدای کودک
امانم را بریده
باد وزیده
بادهای خارجی
کودک ترسیده
پنجره را می بندم
هوا گرفته می شود
مهم نیست، کودک ساکت شود راحت می شوم
پستانکش در کشوی میز است
بر می دارم
می خواهم در دهان کوچکش بگذارم
لبانش را بسته است
سکوت کرده است
سکوتی با لب های فشرده
تحمل سکوتش را ندارم
به زور آن را بین لبانش می گذارم
صدایش را خفه می کنم
به آرامشش می ارزد
با دستان و لبان کوچکش پستانک را ازدهانش بر می دارد
دست هایش را به طرفم دراز می کند
می خواهد بازی کند... حوصله اش را ندارم
با دستان کوچکش انگشتم را گرفته
دستش را پس می زنم
گریه اش دوباره شروع می شود
تحملش را ندارم
دست هایش را به تخت می بندم
پاهایش را به تخت می بندم
پستانکش را دوباره در دهانش می گذارم
در را می بندم
در را محکم می بندم
دیگر صدایش را... صدای ناله هایش را نمی شنوم
به اتاقم می روم
همه چیز آرام است
همه چیز ساکت است
کودک به ساکت شدن راضی شده
کودک به مرگ راضی شده
کودک مرده است.
...
کودک محبت می خواست، دهانش را بستم
کودک آزادی می خواست، دست هایش را بستم
کودک زندگی می خواست، مرگ به او دادم
اما هر چه کردم، نتوانستم فکر به محبت
، فکر به زندگی
و فکر به آزادی را در او بمیرانم.

+ نوشته شده     توسط مسیا 


تنها یک زن در دنیا وجود دارد
یک زن با چهره های بسیار
این یکی می افتد
و آن یکی بلند می شود

+ نوشته شده     توسط مسیا 

قال المسیح عیسی ابن مریم          گفت مسیح عیسی پسر مریم           
من أنصارى الى اللّه                       ياران من در راه خدا چه كسانند؟
قال الحواریون                               گفتند حواریون
نحن انصاراللّه                               ما یاران خداییم
آمَنَّا بِاللَّه                                    به او ایمان آورده ایم
و اشهد بانّا مسلمون                     و گواه باش كه ما تسليم او هستیم

+ نوشته شده     توسط مسیا 

باز باران، با ترانه... خواهد آمد روز باران، بار دیگر

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 


از در تنگ داخل شوید
زیرا فراخ است آن در
و عریض است آن راه
که به هلاکت منتهی می شود
و داخل شوندگانِ به آن
بسیارند
اما تنگ است آن در
و سخت است آن راه
که به حیات منتهی می شود
و یابندگان آن کم اند

+ نوشته شده     توسط مسیا 


دیگر هیچ سخن نخواهم گفت
دیگر هیچ سخن نتوانم گفت
دیگر هیچ سخن خواهم، نتوان گفت
.
.
.
تنها شد
تمام شد
تنهای تمام...

+ نوشته شده     توسط مسیا 


کسی پرسید؛دلت با کیست؟
دلم گفت...،با حق است
پرسید کدام حق...
با خودم گفتم،حق پس چیست!

+ نوشته شده     توسط مسیا 


هر که شما را لعن کند
برای او  برکت بطلبید
و برای هر که با شما کینه دارد
دعای خیر کنید
و هر که بر رخسار تو زند
دیگری را نیز به سوی او برگردان
و هر که ردای تو را برگیرد
قبا را نیز از او مضایقه مکن
بدی را به خوبي مجازات كنيد
و دعا كنيد...دعا کنید...
و دعا کنید براي كساني كه شما را دشمن ميدارند

+ نوشته شده     توسط مسیا 


روز اول
-------------
یک،دو،سه،چهار
-به چی فکر می کنی؟
-به تو
-به من؟
-آره به تو!
-برای چی؟
-نمی دانم

روز دوم
-------------
یک،دو،سه
-چرا اینجایی؟
-به خاطر تو
-چرا؟
-چون که...؛یک دقیقه صبر کن
این را برای تو خریدم
-ممنون،اما...

روز سوم
-------------
یک،دو
-این شماره ها چیه؟
-هیچی!
-چرا اون بالاست؟
-نمی دانم
دوستم داری؟
-آره!
-چقدر؟
یک،دو...

روز چهارم
-------------
یک
-به کجا رسیدی؟
-هیچ جا
-همان سوال همیشگی!
-همان سوال؟
-همان سوال...؛نمی دانی؟
-نمی دانم

روز آخر
-------------
دو،چهار،یک،سه
-چرا به هم ریختی؟
-به هم ریختم!
-آره...؛چرا؟
-نمی دانم
-روز آخر است؛حرفی نداری؟
-حرف...
خسته شدم
می خواهم تمامش کنم...
-تمامش کن

+ نوشته شده     توسط مسیا 


ای بندگان من!
قدیس باشید
زیرا من،پروردگار شما قدوسم
پاک شدگان باشید
زیرا من پاکم
کامل باشید
زیرا من کاملم
بندگان!
براستی،منم آنکه او منم...

+ نوشته شده     توسط مسیا 


تمام تلاشم را کردم
که در کمال احترام حرفم را بزنم
اما ادب را بی ادبی
محدود بودن را تنگ نظری
و احترام را توهین ترجمه کردند...

معذرت...؛برای چه نمی دانم!
معنایش را نمی فهمم
هنوز هم نمی فهمم
اصلا اگر معنایش این باشد،نمی خواهم...

زنده باد آزادی
زنده باد مخالف...

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 


چون به خانه ای در آیید
بر آن سلام نمایید
اگر خانه لایق باشد
سلام شما بر آن واقع خواهد شد
و اگر نالایق بود
سلام شما به شما بر خواهد گشت.
و هر که شما را قبول نکند
یا به سخن شما گوش ندهد
از آن خانه یا شهر بیرون شده
خاک پایهای خود را برافشانید.

+ نوشته شده     توسط مسیا 


واقعا بوی سیگار می دهم؟
مطمئنی؟
چرا؟!
من که عطر زده بودم!
یک دقیقه صبر کن...
حالا چی؟!
بو رفت؟
خدا را شکر...
چرا می پرسی؟
خواهش می کنم؛به تو ربطی نداره.
حالا که چی؟
مغز آدم را راه می اندازد
جوابتو گرفتی؟!
پس برو.

برای یک دوست که فقط یک دوست است...

+ نوشته شده     توسط مسیا 


پرده تاب می خورد
باد تکان می دهد
در باز می شود
هوا ابری شده،باران می آید
آب روی آب جمع می شود
ظرف را پرآب می کند
آب،آبی است؛آبی رنگ نیست
باد می آید
ظرف تکان می خورد
زمین می شکند
ظرف را می شکند
باد ظرف را می شکند
آب جاری شده
خاک را تر می کند
خاک رنگ دارد،رنگش آبی نیست؛آبی رنگ نیست
خاک که تر شد،ریشه آبدار می شود
گل رشد کرده،پژمرده می شود

+ نوشته شده     توسط مسیا 


-خانم،چرا به من نگاه می کردید؟
-من به شما نگاه نمی کردم!
-چرا! شما از روی صندلیتان مدام به من نگاه می کردید.
-من ن.......
-فقط بگویید چرا؟
-باور کنید منظوری نداشتم؛اتفاقی نگاهم افتاد!
-خداحافظ.
-ببخشید؛ببخشید یک لحظه صبر کنید.
فقط یک لحظه...
من.... ، من فقط می خواستم بهتان بگویم ...

+ نوشته شده     توسط مسیا 


گفتم؛من با او هم عقیده نیستم.
گفتم؛اشکالی ندارد.
گفتم؛آخر او سکولار است.
گفتم؛مهم این است که آدم است،انسان است؛نفس می کشد.
گفتم؛اسلام سیاسی را قبول ندارد ها.
گفتم؛خب که چی؟ خدا را که قبول دارد!
گفتم؛اگر کم آوردم چه؟
گفتم؛تو هم کم بیاوری،خدا که کم نمی آورد.
...
با هم چایی خوردیم،به حساب خودش؛بیسکویت خوردیم به حساب خودش.
تو ماشین بحث گل انداخت.
بحث بود،قشنگ بود... مسخره بازی که نبود!

+ نوشته شده     توسط مسیا 


رسیده ام به دکه
-قیمت این چقدر می شود؟
-۹۰۰ تومان.
پول را  از جیبم در می آورم
کسی از پشت زمزمه می کند:
"آیا کسی هست که به من قرض الحسنه ای دهد؟"
توری قصابی را کنار می زنم
-لطفا یک کیلو رون مرغ
-یک کیلو رون برا نوه حاج آقا
-چقدر تقدیم کنم؟
-۴ هزار تومان
پول را به مغازه دار می دهم
کسی از پشت زمزمه می کند:
"آیا کسی هست که به من قرض الحسنه ای دهد؟"
با مادر رفته ایم برای خرید عید
-ببخشید! قیمت این دو شلوار پارچه ای چقدر می شود؟
-برا شما می شود ۵۵۰۰۰ تومان
مادر پول را از کیفش در آورد
کسی از پشت زمزمه می کند:
"آیا کسی هست که به من قرض الحسنه ای دهد؟"
وارد مغازه صوتی-تصویری می شویم
-قیمت LCD های ۳۲ اینچتان چقدر است؟
-یک مدل ۸۰۰ هزار تومانی داریم با فناوری IPS و مدل دیگری هم داریم معمولی،۷۳۰ تومان.
-پیشنهاد ما به شما مدل اولی ست
پدر دسته چکش را در می آورد
رقم را می نویسد...
کسی از پشت زمزمه می کند:
"آیا کسی هست که به من قرض الحسنه ای دهد؟"
از این صدا ها،این زمزمه ها خسته شده ام
می روم بیرون مغازه
صندوق آبی کنار درخت است
دست در جیبم می کنم
یک ۵ هزاری و ۲ هزاری
دوباره دستم را فرو می کنم
این بار تا تهش می روم
یک سکه ۲۵ تومانی و یک سکه ۵۰ تومانی بعلاوه یک اسکناس نصفه ی پنجاهی
سکه و اسکناس نصفه را از شکاف صندوق تو می اندازم
-جرینگ
صدای "جرینگ" سکه بیشتر از صدای یک ۲۵ تومانی کهنه نبود
صدای اسکناس نصفه پنجاه تومانی را نمی شنوم
با خودم می گویم ۲۵ تومانی را که دادم؛کَمِ کَمَش هم که بخواهد چند برابر شود،می شود ۳ برابر
این جوری می شود:
۲۲۵=۳×(۵۰+۲۵ نصفه) یعنی ۲۰۰ تومان سود خالص...
به درخت کنار صندوق تکیه می دهم
خیالم راحت است...
دیگر زمزمه ای از بیرون نمی شنوم
دیگر صدایی از بیرون نمی شنوم
دیگر ...
اما... اما ناگهان صدایی از درونم فریاد می زند
فریاد می زند:
کیست که به خداوند قرض الحسنه ای دهد
کیست که به خداوند قرض الحسنه ای دهد
کیست که به خداوند قرض الحسنه ای دهد...*
------------------------------------------------------------------------

*"كيست كه به خداوند قرض الحسنه‏اى‏ دهد،تا آن را براى او، چندين برابر کند؟ و خداوند است كه محدود يا گسترده مى‏سازد و به سوى او باز مى‏گرديد." 
قرآن خدا/بقره/۲۴۵

*"وقتی که صدقه می دهید پندارید که شما هر چیزی را به خدای می دهید از برای محبت خدای ، پس در صدقه دادن كندي مكنيد و بدهيد بهترين آنچه را نزد شماست براي محبت خداي."
انجیل برنابا/فصل۱۲۵/۱۰-۱۱

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

کلاس بود.
تاریک بود.
اما سرد نبود.
بچه ها خندیدند.
با خودم گفتم اینها چرا می خندند؟!
انگار نمی دانند برای لبخند زدن هم باید از من اجازه بگیرند!
چند بار بلند گفتم؛چرا می خندین؟... چرا می خندین؟... چرا می خندین؟!
خواستم تا یادشان بدهم،از این به بعد اگر هوس خندیدن در دلشان را هم کردند،بگویند:
خانم اجازه؟!
خانم اجازه هست تو دلمان بخندیم؟
قول می دهیم فقط همین یک بار... خواهش می کنیم!

+ نوشته شده     توسط مسیا 

نمی دونم مهتاب من رو داره یا من مهتاب رو دارم،شاید هم اصلا هیچ کدوممون همیدگه رو نداریم.
اصلا مگه مهمه که بدونیم کدوم یکیمون همدیگرو داریم.اصل همون عشق.
عشق؟! مگه اصل هم عشق می شود.مگه غیر اینه که عشق همون شهوت،شهوت هم همون عشقه؟
اصلا چرا به بیراهه رفتم.بحث چیزه دیگه ای بود.
داشتم میگفتم...
اینها مهم نیست؛بالاخره یا من او رو دارم یا او من رو داره،شایدم هر دومون او رو داریم.
اصلا او که قحط نیست.فقط کافیه یک سر بیاید تو همین او آباد ما تا ببینید که چقدر او می شه پیدا کرد.
اما اصل اینه که او اسمی باشه.حداقلش اینه که بوی یاس بده.
بوی یاس؟! آخه مگه یادت رفته که از بوی گل ها بدت می اومد.
حکما بو هم باید اسمی باشه.مثلا بوی خاک،یا بوی کبریت سوخته یا بوی کتاب تازه چاپ شده.
حالا حتما لازم نیست که اوی من این بو ها رو بده یا من او این بوها رو بدم.
باز که زدی تو جاده خاکی! حرفتو بگو...
داشتم میگفتم،ببخشید یعنی داشتم عرض می کردم.مهتاب هم مهتاب های قدیم.مهتاب های قدیم،مهتاب های قدیم.
مهتاب های قدیم کم بودن اما خوب بودن.الانه که زیادن کأنه شدن شبیه علف های هرز.
علف هرز ها هرچی بد باشن حکما علفن،سبزن،خوشگلن؛ولی به قاعده ارزن هم فایده ندارن.حتی جلوی خوشگل شدن گل ها رو هم می گیرن.
این علف هرزها زود دل می بندن،یعنی راسیتیش زود عاشق می شن.عاشقی هم که حکما شهوت،شهوت هم همون عشقه.
این علف هرزها می خوان دل من ها رو بدست بیارن.یعنی می خوان اونها رو من او کنن.
فکل هاشون دلبری می کنه و قرمزی سبزه هاشون هوش از سر من ها می پرونه.
کم هم این کارها رو نکردن.
تازگی ها تو همین او آباد ما دل یکی رو بستن.دل یکی که خیلی من بود.
منی که میخواست یه اوی اسمی بگیره؛او که هیچی،به علف هرزها هم راضی شد.
آخه یکی نیست به این من ها بگوید که ای ایها الگمرهون،این روزها مردم می خوان اتول هم بگیرند می روند اسمیش را می گیرند آن وقت شما اویش رو هم هرز گرفته اید!
اگر اوی اوها یاری نرسونه،حکما ما هم من او ها میشیم

عشق همون شهوته،شهوت هم همون عشقه
حکما عشقی عشقه که بعد از ما شدن باشه
حکما "هن لباس لکم و انتم لباس لهن".*

*بقره/۱۸۷

----------------------------------------------------------------------------
بعد از نوشت:

۱-حکما "هن لباس لکم و انتم لباس لهن"
من و او نداره این واویلا،او و من هم نداره
همه اش ماست
اصل همین است،قصد همین است
یا علی مددی...

۲-کأنه تقدیر همه مان را یک روز رقم می زنند،حالا می گویید یک روز نه،خب چند روز؛مهم این است که بالاخره رقم می خورد دیگر.
حالا انگاری تقدیر ما را  در آن روز نحس اول دبیرستان رقم زدند یا آن روز ۱۷ سالگی یا حقا در آن شب قدر رقم زدند؛فرقی نمی کند دیگر،همه اش تقدیر است؛تقدیر هم دست حق است،همه اش خیر است.

۳-من او پیدا می شود،اوی من هم پیدا می شود؛حکما اگر هم پیدا نشود تقدیر است،تقدیر هم دست حق است،همه اش خیر است.
ولی بعد از ازدواج هست که عشق،عشق می شود.
عشق قبل ازدواج انگاری چشم بنده.چشم بندی که نمی ذاره عیب های طرف رو ببینی.حکما اون موقعس که شب اول میشه قتل گاه عشق.

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

بايد سكوت كرد ...

واي بر مزاح كنندگان و سخن گويان به باطل.
واي بر غيبت كنندگان.
واي بر دروغ گويان.
واي بر كساني كه پر گويي را به نماز تبديل نمي كنند.
واي بر كساني كه بدون انديشه و تفكر نماز مي خوانند.

بايد روزه گرفت ...

واي بر كساني كه روزه نمي گيرند به شبهه مرض.
واي بر گنهكاراني كه روزه مي گيرند براي توبه و به خاطر آن روزه،ديگران را حقير مي شمارند.
واي بر كساني كه روزه مي گيرند به نخوردن غذا،بلكه گناه مي ورزند الدوام.
واي بر كساني كه بدنشان را از غذا محروم مي دارند،ولي نفسشان را از تكبر پر مي كنند.

و بايد روزه سكوت اختيار كرد ...

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

"نيكان آن ها هستند كه هرگاه كار ناشايسته از ايشان سر زند يا ظلمي به نفس خويش كنند خدا را بياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار كنند (كه مي دانند) جز خدا هيچ كس نمي تواند گناه خلق را بيامرزد و آنها هستند كه اصرار در كار زشت نكنند چون به زشتي معصيت آگاهند."

 

 

يادداشت"سرگذشت انسان"

 

بياد بياور روزي را كه انسان بودي،انساني گنهكار

روزي كه از تمام جهان پست تر بودي

روزي كه نبودي اميدوار به لطف خداي و نبودي اميدوار به رحمت خداي

آن روزها چه سخت بود.

روزهاي رنج و بدبختي،چه بدبختي بزرگي.

روزهايي كه همدمي نداشتي،جز آفريده اي كه سالها از براي خداي عبادت كرد اما بدون انديشه

كسي كه اولين نافرماني را كرد

كسي كه سجده نكرد براي آدم

و او شيطان بود

آري،همدمي جز او نداشتي

 

آن روزهاي سياه را به خاطر داري

انگار در سياهي عظيمي دست و پا ميزدي.انگار نابوديت را به چشم مي ديدي و قبولش ميكردي.

انساني گنهكار در ميان الطاف عظيم خداي

اما نبود لطف خداي از براي تو به سبب گناهانت

 

هيچ وقت آن روزها را فراموش نمي كني.

روزهاي سياهي و بدبختي و عذاب و ... نااميدي

 

اما چه شد

چه شد كه به اينجا رسيدي

از آن سياهي عظيم رها شدي و دوباره به فطرت بازگشتي؟

 

بياد بياور روزي را كه ناله كردي از براي نااميدي

از براي به دست آوردن لطف خداي

اما نه براي خودت بلكه براي كسان ديگر

 

بياد بياور آن روزهايي كه كار كردي براي رضاي خداي

و خداوند به تو تفقد نمود

تفقد عظيمي براي رهايي از چنگ شیطان

و خداوند نجاتت داد

نجات عظيمي براي انسان

 

آن روز چه زيبا بود

روز رهايي بود آن روز

روزي كه هنوز طعم مست كننده اش را به ياد داري

طعم اولين راز و نياز با خداي را

 

پس از آن سياهي خلاصي يافتي

و خداي به تو مرحمت نمود و تو را نجات داد

پس شكرگزار باش اي انسان

 

و تو هستي انسان،انساني با اعمال صالح

و اميدوار به لطف خداي.

 

اين بود سرگذشت انسان ...

 

 

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...

 

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

 

از سياهي شروع شد.

همه چيز سياه بود.

سياه سياه سياه...

سرم را به هر طرف كه مي گرداندم چيزي جز سياهي نمي ديدم.

دنيايم كوچك بود.

كوچك كوچك كوچك...

كوچكتر از آنچه كه فكرش را بكنيد.

آنقدر كوچك كه با هر حركتم به ته دنيا مي رسيدم.

دستها و پاهايم آنقدر ضعيف بودند كه حتي قادر به تكان دادنشان  هم نبودم.

فقط نگاه مي كردم،نگاه به سياهي؛سياهي اي كه تمامي ندارد...

تپش هاي قلبم را از زير لايه هاي نازك پوستم حس مي كردم كه چقدر تند تند مي زنند.

انگار قلبم منتظر چيزي هست.اما نمي دانم چه...

شاید در انتظار آزادی،روشنایی یا دنيايي ديگر...

دوست دارم،ديگر اين سياهي را نبينم...

دوست دارم ديگر دنيايم كوچك نباشد...

دوست دارم بيرون بروم.دوست دارم آزاد باشم...

دوست دارم فرياد بزنم كه من هم هستم...

وباز هم انتظار...انتظار و انتظار...

 

شكافي باز مي شود.

نوري پديد مي آيد.

درخشش نور خيره كننده هست.

آنقدر خيره كننده كه چشم هايم را مي بندم...

دستي به طرفم مي آيد.

مرا با خود مي كشد.

مقاومت مي كنم؛نمي دانم چرا...

دست و پا مي زنم؛نمي دانم چرا...

گريه مي كنم؛نمي دانم چرا...

ديگر خبري از سياهي نيست.

ديگر خبري از كوچكي دنيایم نيست.

احساس مي كنم،همه به من خيره شدند.

دست هاي كوچك ناتوانم تكان مي خورند...انگار دنبال چيزي مي گردند.

دستي مرا مي گيرد.

بوسه اي به من مي زند.

مرا در آغوش مي گيرد.

و من متولد مي شوم...

 

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...

 

"اوست خدايي كه شما را از خاك (ناچيز) بيافريد و سپس از قطره آب نطفه و آنگاه از خون بسته علقه.پس شما را از رحم مادر،طفلي بيرون آورد تا آنكه به سن رشد و كمال برسيد و باز پيري سالخورده شويد و برخي از شما پيش از سن پيري وفات كنيد و همه به اجل معين خود. (اين چنين كرديم تا) مگر قدرت خدا را تعقل كنيد."

 

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

آزردن زن

 

حضرت محمد(ص):بدانيد كه خداوند عزوجل و رسولش بيزارند از كسي كه به زني آزار رساند،تا آن زن طلاق خلع* بگيرد.

 

حضرت محمد(ص):من در شگفتم از كسي كه زنش را كتك مي زند،در حالي كه خودش به كتك خوردن سزاوارتر از اوست.

 

امام علي(ع):امام علي در ضمن وصيت به فرزندش حسن فرمود:نبايد خانواده ات به خاطر تو بدبخت ترين مردمان باشند.

 

آزردن مرد

 

حضرت محمد(ص):هر كس زني داشته باشد كه وي را بيازارد،خداوند نه نماز آن زن را قبول مي كند و نه كار نيكش را،هر چند همه عمر روزه بگيرد،تا زماني كه به شوهرش كمك كند و او را خشنود سازد... مرد نيز اگر زن خود را بيازارد و به او ستم كند،همين گناه و عذاب را دارد.

 

امام صادق(ع):ملعون است،ملعون آن زني كه شوهر خود را بيازارد و غمگينش كند،و خوشبخت است،خوشبخت آن زني كه شوهر خود را احترام نهد و آزارش ندهد و در همه حال از وي فرمان برد.

 

 

شكستن حرمت تا كجا؟

 

مثل هميشه پاي كامپيوتر نشستم و دارم وقت تلف ميكنم.

صداي زنگ در مياد.برادرم سريع ميره دم در ساختمون.انگار دوستش آمده.

دوست مشتركمونه.من هم ميشناسمش،پسر خيلي خوبيه و با اينكه 5 سال از من بزرگتره خيلي در همه كارها كمكم ميكنه.

خوشحال ميشوم از اينكه آمده،اما پايين نميرم.مادرم صدايم ميكند كه دم در كارت دارن.

احضار شدم.

مثل هميشه با كلي جك و تيكه انداختن من رو ميخندونه.مني كه در حالت معموليش هم صبح تا شب در حال خنده هستم كه معمولا خودم هم نميدونم به چي مي خندم!

چند دقيقه اي گذشته،دم در ايستادم.دارم به حرف ها گوش ميكنم و گاهي لبخند مي زنم.هوا كمي سرده.آخه وسطاي اسفنده و من هم با يك لباس يك لا قبا اومدم بيرون.صحبت ها تازه گرم گرفته كه صداي ترمز شديد ماشيني مياد.

تقريبا ساعت طرفاي 12 نصف شبه.

فكر ميكنم كه تصادفي شده،به بيرون نگاه ميكنم.پژويي جلوي ساختمان روبرويي با شدت توقف كرده،اما با چيزي تصادف نكرده.يك مرد پشت فرمان.زني عقب نشسته.

مي بينم كه مرد مدام بر ميگرده به عقب و آن زن رو نگاه مي كنه.نمي فهمم چرا اين حركت رو چند بار تكرار ميكنه.

دوستم نزديكتر آمده.ميگه كه مرد داره به آن زن تف ميكنه.

ميگم كه حتما چشات داره عوضي ميبينه!

بر حرفش اصرار ميكند.

دقيق تر نگاه ميكنم.مرد مدام به عقب بر ميگرده و سرشو جلو و عقب مي بره و باشدت و خشم زيادي رو به صورت زنش تف مي كنه.

باورم نميشود.يعني ميشود مردي با زنش همچين كاري بكند!

زن با دست صورتش را پوشانده.قشنگ معلوم است كه دارد گريه ميكند.

عقب مي روم تا ديگر نبينم،سعي ميكنم به دوستم حالي كنم كه به صحبت هايمان ادامه بديم،اما او همچنان نگاه ميكند.

مي خواهم فرار كنم.ديگر نمي خواهم ببينم.ديگر بس است... .

سر و صدا بالا ميگيره.مرد بلند بلند در آن موقع شب سر زن هوار ميكشد و فحشش مي دهد.دوستم اشاره به چيزي كه روي صندلي عقب است مي كند.

يك شوك ديگر.

آنها بچه دارند.يعني اينها جلوي بچه شان چنين كاري ميكنند.

آن مرد چه طور ميتواند حرمت آن زن را جلوي بچه اش لگد مال كند وبراي خودش نفرت آن بچه را بخرد.

ديگر تاب ماندن ندارم.

مرد از ماشين پياده مي شود.زن را به زور پايين مي كشد و به همراه بچه به خانه مي فرستد.

مي ترسم كه آن مرد ما را هم ببيند و يك دعوايي هم با ما بكند.سريع با آن دوست خداحافظي ميكنم و به اتاقم مي روم.

هنوز در چيزهايي كه ديدم ترديد دارم.

چه طور مردي مي تواند با زني كه با او ازدواج كرده و ازش بچه دار شده،همچين كاري كند!!

زن ومردي كه با آن همه عشق و علاقه،شب ها را در كنار هم به صبح مي رسانند.،چه طور ميتوانند به همچين جايي برسند.

از خودم و از همه مردها متنفر مي شوم.

ساعت طرفاي 3 صبح است.هنوز نخوابيدم.به خودم قول دادم كه انتخاب درستي بكنم.انتخابي كه در آن پشيماني نباشد.انتخابي كه در آن دعوايي نباشد.انتخابي كه در آن گريه اي نباشد.

اما نميدانم،ميتوانم ... .

شايد خودم هم روزي چنين مردي شدم.

چشم ها سنگين شده اند.اما هنوز مقاومت مي كنم.

خودم را در نقش آن مرد تجسم مي كنم.مي دانم و مطمئنم كه آن زن هم حتما كاري كرده كه شوهرش آن طوري رفتار ميكند.اما هر چه فكر ميكنم درك نميكنم كه يك زن چه كار مي تواند بكند كه لايق تف كردن مرد به او باشد.مگر زشتكاري كرده .... .

 مي دانم و مطمئنم كه اين رفتار،ميتواند برعكسش هم اتفاق بيفتد.

يعني زني ميتواند با شوهرش همچين كاري بكند؟

با خودم فكر ميكنم و  مشابه هايش را به ياد مي آورم.

 

ديگر لبخندي حس نميكنم.ديگر نميخندم.احساس ميكنم اين لبخند نزدن من تا ابد ادامه دارد.

چشم هايم سنگين شده اند.ديگر مقاومتي نميكنم.

و زندگي با همه زيبايي هايش ادامه دارد.

 

 

*طلاق خلع:طلاقي كه زن با بخشيدن مهريه خود،يا حتي بيشتر،از شوهرش طلاق بگيرد.

 

 

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...

 

+ نوشته شده     توسط مسیا  |