کودک گریه می کند
می روم به سراغش
خودش را خیس نکرده
شیر هم تازه خورده
حتما هوا گرفته است
پنجره را کمی، فقط کمی باز می کنم
کودک کمی، فقط کمی آرام می گیرد
می روم به اتاقم
باز هم صدای کودک
امانم را بریده
باد وزیده
بادهای خارجی
کودک ترسیده
پنجره را می بندم
هوا گرفته می شود
مهم نیست، کودک ساکت شود راحت می شوم
پستانکش در کشوی میز است
بر می دارم
می خواهم در دهان کوچکش بگذارم
لبانش را بسته است
سکوت کرده است
سکوتی با لب های فشرده
تحمل سکوتش را ندارم
به زور آن را بین لبانش می گذارم
صدایش را خفه می کنم
به آرامشش می ارزد
با دستان و لبان کوچکش پستانک را ازدهانش بر می دارد
دست هایش را به طرفم دراز می کند
می خواهد بازی کند... حوصله اش را ندارم
با دستان کوچکش انگشتم را گرفته
دستش را پس می زنم
گریه اش دوباره شروع می شود
تحملش را ندارم
دست هایش را به تخت می بندم
پاهایش را به تخت می بندم
پستانکش را دوباره در دهانش می گذارم
در را می بندم
در را محکم می بندم
دیگر صدایش را... صدای ناله هایش را نمی شنوم
به اتاقم می روم
همه چیز آرام است
همه چیز ساکت است
کودک به ساکت شدن راضی شده
کودک به مرگ راضی شده
کودک مرده است.
...
کودک محبت می خواست، دهانش را بستم
کودک آزادی می خواست، دست هایش را بستم
کودک زندگی می خواست، مرگ به او دادم
اما هر چه کردم، نتوانستم فکر به محبت
، فکر به زندگی
و فکر به آزادی را در او بمیرانم.
+
نوشته شده   توسط مسیا