در
شانزهليزه،
آرزو ها
آزادند ...*
این نوشته درحالی نوشته می شود که اکثر خوانندگان در بستر خواب افتاده اند ، اما من زیر طاق پیروزی روی نیمکت سنگی سفید، نشسته ام و بر ریزش تند باران می نگرم، که بر سراسر خیابان پهن شانزه لیزه هاشور می زند. رهگذران دسته دسته و گاهی یکان یکان وارد کافه ها می شوند، تا با فنجانی های کوچک قهوه، چانه های خویش را برای بحث های دراز، گرم کنند و خواب را از پشت شیشه ها بیرون بیاندازند .
شانزه لیزه برای من، تنها نام یک خیابان معروف نیست، که ادکلن های مغازه هایش، روح را شستشو می دهد و موهای طلایی زیبا رویان بر هر طلایی، تنه می زند وماه ، از سفیدی پوست مه پیکران چنان خجل می شود که در پشت ابرهای پاریس رخ پنهان می کند.
شانزه لیزه برای من صدای تاریخ است، من هرگاه که از آنجا می گذارم ، صدای قدم های ظفرمندانه سربازان دوگل را از سنگ فرش هایش می شنوم ، شارل دوگل را می بینم که عصا به دست ازماشین رو باز ، پایین می پرد و به سوی جمعیت غرق در هیجان، دست می تکاند.
شانزه لیزه برای من ، بندر سیاست است که در آن جا سیاست بازان پیر و جوان، لنگرمی اندازند تا حقه و نیرنگ بفروشند و جاه و مقام بخرند.
شانزلیزه برای من، کتابخانه سیار است ، چرا که در آن هزاران فکر و زبان و فرهنگ و آداب و رسوم را در قامت هزاران رهگذار و گردشگر، می بینم و می خوانم و می اندیشم.
-------------------------------------------------------------
*بخشی از یاد نگاری های دکتر عباس اسدی در سایه ایفل.
ببخشید آقای خدا!*اجازه هست ازتان یک سوال بپرسم؟
می شود بفرمایید،چرا انقدر هوای بنده ات را داری؟
مگر من بنده چه کار کرده ام؟
غیر از این است که به اندازه تک تک سلول های وجودم گناه کردم.
غیر از این است که هر وقت بهم نعمتی دادی؛گفتم که ای بابا! ،این را که خدا نداد؛خودم تلاش کردم و به آن رسیدم.
خدا جان! من که نمی توانم مثل آن پیامبرت،حضرت "حجی"*باشم که وقتی اشتباه می کرد،می گفت:"خداوندا! من را به خاطر اشتباهاتم قصاص فرما."
من انقدر پر روام که وقتی گناه می کنم،می گویم خدایا! من را ببخش؛تازه فردایش هم کلی چیزهای گنده گنده ازت می خواهم.
ولی با این حال بعضی موقع ها حسابی بهم حال می دهی ها!
امروز هم یکی از آن روزها بود.
آقای خدا مخلصتیم،چاکرتیم،خاک پاتیم.
فقط خدا جان یک کاری کن این حدیثِ*حسابی تو مخمان فرو برود...
خودت هوایم را داشته باش،یک وقت سوتی موتی ندیم ها!
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعد نوشت:
1*این نوشته را که می بینید تا ساعت پیش قرار بود جایش چیز دیگری نوشته شود؛یک چیزی تو مایه ها ی صرف افعال گفت؛ اما آقای خدا بعضی وقت ها کاری می کند که برنامه ریزی آدم عوض می شود.
2*در استفاده از لفظ آقا،به هیچ وجه معنای مادی آن منظور نبوده؛اگر هم بخواهیم در چارچوب مادیش در نظر بگیریم؛معنی کلمه بیشتر متمایل به لفظ "سَروَر" است.
3*حضرت حجي(ع) وقتی می خواست نماز بخواند،ميگفت:"اي پروردگار! بسوي بنده ي خود كه تو را ميخواند نظر كن؛زيرا تو او را آفريده اي. اي پروردگار،خداي نيكو كردار! نیکویی خود را بیاد بیاور و گناهان بنده ي خود را قصاص بفرما تا عمل تو را پليد نسازم. اي مولا و خداي من! همانا من خوشيهائي را كه به بنده هاي مخلص خود ميبخشي،نميتوانم درخواست کنم؛زيرا من كاري جز گناه نميكنم. پس هرگاه كه به يكي از بندگان خود بيماري فرود مي آوري، مرا ياد كن؛خصوص براي مجد خودت. "
وقتی که حضرت حجی این عمل را به جا آورد؛آنچنان خداوند او را دوست داشت كه به هركس كه پهلوي او مي ماند، نبوت عطا ميفرمود. پس نشد كه حجي چيزي از خداوند طلب كند و آن را خداوند از او باز دارد.
4*"وقتی که نشانه های نعمت خداوند آشکار شد،با ناسپاسی آن را از خود دور نسازید."
(نهج البلاغه)
کلاس بود.
تاریک بود.
اما سرد نبود.
بچه ها خندیدند.
با خودم گفتم اینها چرا می خندند؟!
انگار نمی دانند برای لبخند زدن هم باید از من اجازه بگیرند!
چند بار بلند گفتم؛چرا می خندین؟... چرا می خندین؟... چرا می خندین؟!
خواستم تا یادشان بدهم،از این به بعد اگر هوس خندیدن در دلشان را هم کردند،بگویند:
خانم اجازه؟!
خانم اجازه هست تو دلمان بخندیم؟
قول می دهیم فقط همین یک بار... خواهش می کنیم!