امام علي (ع): هر كه قدر خود نشناسد پا از حد خويش فراتر نهد.
وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...
بايد سكوت كرد ...
واي بر مزاح كنندگان و سخن گويان به باطل.
واي بر غيبت كنندگان.
واي بر دروغ گويان.
واي بر كساني كه پر گويي را به نماز تبديل نمي كنند.
واي بر كساني كه بدون انديشه و تفكر نماز مي خوانند.
بايد روزه گرفت ...
واي بر كساني كه روزه نمي گيرند به شبهه مرض.
واي بر گنهكاراني كه روزه مي گيرند براي توبه و به خاطر آن روزه،ديگران را حقير مي شمارند.
واي بر كساني كه روزه مي گيرند به نخوردن غذا،بلكه گناه مي ورزند الدوام.
واي بر كساني كه بدنشان را از غذا محروم مي دارند،ولي نفسشان را از تكبر پر مي كنند.
و بايد روزه سكوت اختيار كرد ...
وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...
۱-این باب از انجیل برنابا درباره مکالمه شیطان و حضرت عیسی است و درخواست شفاعت عیسی مسیح(ع) از خدا برای بخشش شیطان.
۲-در قسمت دوم گفتاری از آیت الله بهجت درباره این فصل از انجیل برنابا آورده شده است.
باب پنجاه و یکم
(1)
پس از آنكه يسوع براي پروردگار نماز گزارد،شاگردانش بسوي او آمدند و گفتند:اي معلم! دوست داريم كه دو چيز را بشناسيم.(2)يكي اينكه چگونه با شيطان سخن كردي؟با اينكه تو ميگوئي كه او توبه كار نيست.(3)ديگر اينكه چگونه خداي ميآيد تا كيفر دهد در روز جزا؟(4) يسوع فرمود: ((حق ميگويم شما را؛بدرستي كه من مهربان شدم بر شيطان چون دانستم افتادن او را.(5)نيز مهربان شدم بر جنس بشري كه او را ميفريبد تا گناه كند.(6)از اين رو نماز گزاردم و روزه گرفتم از براي خداي كه با واسطه ي فرشته خود جبرئيل به من عطا فرمود: (7)چه طلب ميكني اي يسوع!و مطلب تو چيست؟(8)جواب دادم:اي پروردگار!تو ميداني كدام بدي است كه شيطان سبب آن بود و اينكه بواسطه ي فريب او بسياري هلاك ميشوند.(9)او آفريده شده ي توست اي پروردگار!(10)پس به او رحم كن اي پروردگار!(11)خداي فرمود:اي يسوع!ببين كه همانا من از او ميگذرم.(12)پس او را وابدار بر اينكه فقط بگويد اي پروردگار من!هرآينه بتحقيق خطا كردم؛پس به من رحم كن.(13)در اين صورت از او گذشت خواهم كرد و خواهم برگردانيد او را به حال اولش.)) (14) يسوع فرمود: ((چون اين را بشنيدم بسي خوشحال شدم، در حالتي يقين كننده بودم به اينكه من اين صلح را به جا آورده ام.(15)لهذا شيطان را خواندم؛ پس آمده،گفت:چه بايدبكنم ازبراي تواي يسوع!(16)جواب دادم:بدرستي كه تو خودخواهي كردي اي شيطان!(17)من خدمت تو را دوست ندارم.(18)جز اين نيست كه تو را خواندم،براي آنچه كه صلاح تو در آن است.(19)شيطان جواب داد:هرگاه تو خدمت مرا دوست نداشته باشي،پس بدرستي كه من دوست ندارم خدمت تو را؛زيرا من شريف ترم از تو.(20)پس تو نيستي لايق اينكه مرا خدمت كني.توئي كسي كه او گِل است،اما من روحم.(21)پس گفتم:اين سخنان را بگذاريم. بگو به من مگر خوب نيست اينكه برگردي به جمال اوّل و حال اوّل خود؟(22)تو ميداني اينكه فرشته ميخائيل زود است بزند تو را در روز بازخواست به شمشير خداي،صدهزار ضربت.(23) آنگاه زود است برسد تو را از هر ضربتي عذاب ده دوزخ.(24)شيطان جواب داد:زود است ببينم در آن روز كه كدام ما بيشتر است در كار.(25) پس بدرستي كه زود است مرا باشد در آن روز ياوران بسياري از فرشتگان و ازسخت ترين بت پرستان در توانائي،آنانكه خداي را مضطرب سازند. (26)زود است خداي بداند خطاي بزرگي را مرتكب شده به راندن من از براي گِل ناپاكي.(27) آن وقت گفتم:اي شيطان!بدرستي كه تو ضعيف العقل هستي و نميداني آنچه را كه ميگوئي.(28) پس آن وقت شيطان سخريه كنان سر خود را جنبانيد و گفت: حالا بيا و اين مصالحه را ميان من و خداي تمام كن.(29)بگو تو اي يسوع! چه واجب است بر من؛ زيرا تو درست دانشي. (30) جواب دادم: واجب است تكلم به دو كلمه فقط.(31) شيطان پرسيد آن دو كلمه چيست؟(32) جواب دادم: آن دو اين است كه بگوئي گناه كردم؛ پس به من رحم كن. (33) شيطان گفت: بدرستي كه من با خوشي اين مصالحه را قبول ميكنم،هرگاه اين دو كلمه را خداي به من بگويد. (34)پس گفتم:باز شو از من اي رانده شده.(35)زيرا توئي گناهكار پديد آورنده ي هرستم و گناه. (36)ليكن خداي است دادگر منزّه از گناهان.(37)پس شيطان با ولوله باز شد و گفت:بدرستي كه امر چنين نيست اي يسوع!ليكن تو دروغ ميگوئي تا خشنود سازي خداي را.))(38)آنگاه يسوع فرمود به شاگردانش: ((حالا ببينيد كه چگونه خواهد يافت رحمتي را.))(39)شاگردان جواب دادند:هرگز نيابد،اي پروردگار!زيرا او ناتوبه كار است.(40)امّا حالا پس به ما خبر ده از بازخواست خداي.گفتار آیت الله بهجت:
(...) در انجیل برنابا- که اقرب اناجیل به صحّت است- نوشته شده که حضرت عیسی علیه السلام برای ابلیس شفاعت کرد: « خدایا این مدتها عبادت تو را می کرد، تعلیمات می کرد، فلان می کرد، بیا از گناهانش بگذر »! با اینکه از زمان آدم تا زمان عیسی علیه السلام چه کارها، چه فسادها کرده بود. این چه نوری است که حتی به این هم ترحّم کرد [که گفت]: خدایا از تقصیراتش بگذر!
[ خداوند] فرمود: « بله، من حاضرم ببخشم، بیاید بگوید: من گناه کردم، اشتباه کردم، ببخش، همین؛ بیاید بگوید: « اخطأت فارحمنی »، بیاید این دو کلمه را بگوید. »
حضرت عیسی علیه السلام خیلی خوشحال شد که کاری در عالم انجام داد، یک کاری که دیگر مثل ندارد. از زمان آدم تا به حال پر از فساد و افساد، حالا واسطه می شود و وساطتش اثر کرد، قبول شد.
از همان راهی که داشت، شیطان را صدا زد، گفت: بیا، من برای تو بشارت آوردم!
گفت: از این حرفها زیاد است. [ حضرت عیسی (ع)] گفت: « تو خبر نداری، اگر بدانی، سعی می کنی، حریص می شوی کار را بفهمی. »
گفت:« من به تو می گویم اعتنا به این حرفها نداشته باش، از این حرفها زیاد است».
گفت: « تو خبر نداری[ خداوند] می خواهد تمام این مفاسد با دو کلمه خلاص شود. »
گفت: « بگو ببینم چه بوده است. »
گفت: « اینکه تو بیایی و در محضر الهی بگویی:
« خدایا! أخطأت فارحمنی؛ من اشتباه کردم، تو ببخش. »
ببینید چقدر ما به خودمان ظلم می کنیم که به سوی خدا نمی رویم، به سوی چه کسی می رویم؟ آخرش افتادن میان چاه است، آخرش پشیمانی است؛ خوب چیزی که می دانی آخرش پشیمانی است، حالا دیگر نرو.
[شیطان] گفت: « نه، او باید بیاید و بگوید من اشتباه کردم! تو ببخش!، چرا؟! به جهت اینکه لشکر من از او زیادتر است! آن ملائکه ایی که با من سجود نکردند و تابع من شدند، آنها لشکر من هستند! شیاطین هم لشکر من هستند، آن اجنّه ای هم که ایمان به خدا نیاوردند، لشکر من هستند، تمام بت پرستهای بشر، لشکر من هستند! »
این، به زیادتی لشکر در روز قیامت می خواهد مغرور شود! آنجا جای زیادتی و کمی نیست. هر چقدر زیاد باشد جهنّم می گوید: ( هل من مزید؟ سوره ق/30 ). آن وقت تو می خواهی با زیادتی لشکر کار بکنی! بله، لشکر تو زیاد است؛ [اما] جهنم جایشان می شود؛ جهنم نمی گوید: «اتاق نداریم» جهنم می گوید:
« هرچقدر هست بیاورید، هل من مزید؟ » یعنی اینکه بیاورید، هرچه زیادتر بیاورید. جا داریم!
[حضرت عیسی (ع)] گفت: « برو ملعون! نتوانستم برای تو هم کاری بکنم. تو می گویی: خدا باید بیاید من او را ببخشم!؟ »
مقصود، حلّ این مطالب به علم و جهل است، دانستن و ندانستن، عالم بودن و جاهل بودن، دور می زند. اصل مطلب، از جهل این بدبخت است. تو ای جاهل! می گویی: « چیزی که آتش شد دیگر ممکن نیست برای خاک خضوع بکند؟ » آدم خاکِ به تنهایی است؟ یا مجموع خاک و یک پاک دیگری است. تو هم که فقط آتش نیستی، مثل آتش های جامد، روح داری، مکلفی، یک آتش مکلف هستی. [خداوند] به تو فرمود: «اسجدوا»، سجده نکردی؛ قهراً مجموع روح و جسم، انسان یا جنّ یا شیطان یا ملک می شود.
این بدبخت خیال کرد که همین بدن او با بدن این، این ظلمانی و آن نورانی است؛ دیگر محال است نورانی برای ظلمانی سجده و خضوع کند؛ دیگر نمی داند که این، نورانی است.
ای جاهل! آیا نمی دانستی آن وقتی که مجلس امتحان، درس امتحان شد، تمام ملائکه، عاجز بودند و عاجز ماندند از اسامی آنهایی را که خداوند اشاره کرد اسمهای اینها را بگویید، یا خودشان، یا سایر ملائکه، یا سایر اشیاء، همه عاجز بودند. [گفتند]: ما خودمان از خودمان چیزی نداریم؛ هر چیزی که به ما یاد دادی بلد هستیم و هر چیزی را که یاد ندادی بلد نیستیم. [خداوند] به آدم فرمود: « تو بگو! »، [آدم] تمام اسامی را بیان کرد.
حالا که فهمیدی آدم بر تمام ملائکه- با آن همه عظمت ها و اختلاف مراتب در ملائکه- تفوّق پیدا کرد و مقدم شد و حال که فهمیدی که آدم بر تو و همه ملائکه مقدم است، باز هم، خجالت نکشیدی، باز هم گفتی: ( خلقتنی من نار و خلقته من طین. سوره ص/76 ) ؟ باز هم جای این [حرف] است؟ باز هم نفهمیدی؟
ببینید: میزان، علم و جهل است.
خوب، اگر [تا به حال] نفهمیدی که آدم باید [به] آنچه معلوماتش است عمل کند، از حالا توبه بکن، اقلاً حالا بپرس: « آیا توبه من قبول می شود یا نه؟ »
و علی هذا، ببینید چقدر ما غافلیم! چقدر ما به خودمان ظالمیم که واضحات را زیر پا می گذاریم! مطلب همین است، دائر مدار این است که اگر معلومات ما زیر پا نباشد، مجهولات ما عملی نشود، کار تمام است.
معلومات را نباید زیر پا گذاشت، آدم پشیمان می شود، اگر به معلوماتش عمل کرد، دیگر روشن می شود، دیگر توقف ندارد.
اگر دید باز هم توقف دارد، بداند- به طور یقین- بعضی از معلومات را زیر پا گذاشته است، کفشش ریگ دارد، خوب دقت نکرد که این ریگ را خارج کند:
« من عمل بما علم ورثه الله علم ما لم یعلم. » بحار الانوار، ج78، ص189.
( و الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا ) سوره عنکبوت/69.
( ومن عمل بما علم کفی ما لم یعلم ) ثواب الاعمال،ص134.
هیچ کس نیست که بگوید هیچ چیز نمی دانم، [اگر بگوید] دروغ می گوید هر کسی [که] هست، غیر معصوم بعضی چیزها را میداند و بعضی چیزها را نمیداند؛ آن چیزهائی را که می داند، اگر عمل کند، آن چیزهایی را که نمی داند می فهمد.
آن چیزهایی را که می دانید، عمل کنید؛ و آن چیزهایی را که نمی دانید، از حالا توقف کنید و احتیاط کنید تا روشن شود، وقتی به آنها عمل کردی روشن می شود؛ به همان دلیلی که اینها را برای شما روشن کرد، آنهای دیگر را هم روشن می کند.
علی هذا، ببینید، برای چه توقف داریم. آنچه می دانی بکن و آنچه نمی دانی، احتیاط کن، هرگز پشیمان نخواهی شد.
خداوند بر توفیقات همه شما بیفزاید.
و خداوند ان شاءالله، سلامتی مطلقه روحیّه و جسمیّه، به همه مرحمت فرماید.
« والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته »
نکات نگارنده:
1-دراین باب از حضرت عیسی نقل می شود به اینکه خداوند اول بار ایمان را به پیامبرش حضرت محمد عطا می کند.
2-در قسمت دوم هم عیسی مسیح درباره خواست خدا و وجوب قبول آن سخن می گویند.
فصل نودم
(1)چون نماز به نهايت رسيد،شاگردانِ يسوع نزديك وي شدند و او دهان گشوده فرمود: (2) ((پيش بيا اي يوحنا!زيرا به تو امروز از هرچه پرسيده اي جواب خواهم گفت.(3)ايمان خاتمي است كه خداي برگزيدگان خود را به آن مُهر ميكند؛آن انگشتري است كه عطا فرموده آن را به پيغمبر خود(حضرت محمد)،آنكه هر برگزيده اي ايمان را از دست هاي او گرفته است،چنانكه خداي يكي است.(4)از اين رو چون خداي پيش از همه چيز پيغمبر خود(حضرت محمد) را آفريد و به او بخشيد پيش از همه چيز ايماني را كه آن مثابه ي صورت خداست و هر چه خداي ساخته و هرچه خداي فرموده.(5) پس ميبيند مؤمن به ايمان خود،هرچيزي را واضح تر از آنكه به چشم خود ببيند.(6)زيرا چشم ها گاهي خطا ميكنند؛بلكه نزديك به خطا هستند هميشه.(7)اما ايمان هرگز خطا نميكند؛زيرا بنياد آن خداي و كلمه ي اوست.(8)باور كن از من؛بدرستي كه به ايمان خلاص ميشوند همه ي برگزيدگان خداي.(9)البته همانا بدون ايمان كسي را ممكن نيست تا خداي را خشنود نمايد.(10) از اين روست كه شيطان در صدد اين نيست كه روزه و نماز و صدقات و زيارات يا حج را باطل نمايد؛بلكه كفّار را ترغيب بر آنها ميكند؛زيرا او مسرور ميشود از اينكه انسان مشغول شود به كاري بدون رسيدن به مزد(11)از اين جهت واجب شد كه مخصوصاً و جداً بايد بر ايمان حريص بود.
(12)ايمن ترين راه براي آن(رسیدن به ایمان)،اين است كه كلمه ي ((چرا چنين))را ترك كني؛زيرا ((چرا چنين))بشر را از فردوس بيرون نمود و آدم را از فرشته ي خوشروي به ديو هولناك حواله داد. ))(13)پس يوحنا گفت:چگونه ترك كنيم((چرا چنين)) را و حال آنكه آن دروازه ي علم است.(14)يسوع در جواب فرمود: ((بلكه ((چرا چنين)) دروازه ي دوزخ است.))(15)پس يوحنا خاموش شد؛اما يسوع بيفزود: ((وقتي كه دانستي خداي چيزي را فرموده،پس تو كيستي اي انسان تا به كُنه آن برسي كه بگوئي اي خداي چرا چنين كردي؟(16)مگر ظرف سفالين به سازنده ي خود ميگويد چرا مرا ساختي تا آب يا بَلَسان(عطر) را در بر گيرم؟(17)حق ميگويم به شما؛واجب است در هر تجربه،قويدل شويد به اين كلمه كه بگوئيد:همانا خداي چنين فرمود؛همانا خداي چنين كرد؛همانا خداي چنين ميخواهد.(18) چون اين را به جا آوردي در امن زندگاني خواهي كرد.