تبليغاتX
مسیا
مسيا،مشياح،Messiah نام آخرین پیامبر خداوند،حضرت محمد(ص) است

 

خداحافظ رفيق...

خداحافظ همشهري جوان...

 

 

"همشهري جوان"،بعضي واژه ها هستند كه براي توصيفشان صد ها برگ و هزارها برگ و ميليون ها برگ كم است.براي توصيف اين كه چه روزگاراني داشتي،چه ادم هايي ديدي،چه مهرباني هايي كشيدي و چه چيزهايي كه نوشتي!

بله،براي توصيف اينها ميلياردها برگ هم كم است.

 

امروز براي اولين بار اشكهاي محمد جباري،محمد مهدي حاجي پروانه،موسي حسيني راوندي و خيلي هاي ديگر را ديدم.

خانم نصيري ها مي خواست گله وشكايت كند كه بغضش تركيد و رفت.

راوندي گوشه اي ايستاده بود و با دستهايش جلوي صورتش را گرفته بود و گريه مي كرد.

حاجي پروانه مي خواست چيزي بگويد كه گريه امانش نداد.

احسان رضايي هم با همه ظاهر آرامش رفت و در خلوت اشک ریخت.

و اما محمد،محمد جباري.

وقتي اشكهايش را ديدم ديگر نمي توانستم خودم را كنترل كنم.مي خواستم همان موقع بروم و بقلش كنم و دلداريش بدهم.

مگر من مي توانم اشكهاي محمد جباري،كسي كه با تمام وجود دوستش دارم را ببينم؟!

كسي كه تا همين چند لحظه پيش خنده از لبانش محو نمي شد و از هيچ كس ناراحتي اي به دل نمي گرفت.

وقتي مي بيني كسي كه با تمام وجود دوستش داري دارد اشك مي ريزد ديگر چه حالي مي شوي.

ديگر چه چيز برايت مهم است،چه كاري مهم است،اصلا مگر زندگي باز هم ارزش دارد؟!

 

محمد جباري نگران كارش و شغلش نبود.بيشتر براي كساني كه هر پنجشنبه با عشق مي رفتند و از روي پيشخوان دكه ها چيزي كه  يك هفته تمام بهشان آرامش مي داد را مي خريدند،نگران بود.

نگران مادرش بود كه اگر خبر توقيف مجله را مي شنيد چه حالي مي شد.

نگران بچه هاي خانواده دار مجله بود كه از اين به بعد چه جوري مي خواهند اجاره خانه شان را بدهند و زندگي شان را تامين كنند.

 

محمد براي خودش اشك نمي ريخت.

 

 

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...

 

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

 

انگار همين ديروز بود.

همين ديروز بود كه ديدمش.

همين ديروز بود كه ديدمش و نشناختمش.

آنقدر آن روز هيجان زده بودم كه اصلا  به هيچ چيز فكر نمي كردم.

به اين كه چه كسي را مي بينم آن هم براي اولين بار،چه گوهري را.

ديدنش يكي از الطاف الهي بود،يكي از آن بزرگ بزرگهايش.

اما خيلي نگذشت اين نشناختن.

 

انقدر مهرباني كردي كه زود خودت را لو دادي.

نشد كه يك بار بيايم آنجا و ناراحت باشم و تو نفهمي و دلجويي نكني.

نشد يك روز مثل يك دوست صميمي دست هايت را روي شانه هاي من نگذاري و با محبت فشار ندهي.

نشد يك بار نماز اول وقتت را ترك كني.

اصلا خود تو بودي كه به من طعم شيرين نماز اول وقت را خوراندي.

هر بار كه مي امدم آنجا تنها تو بودي كه با چه شور و اشتياقي در حالي كه همه در حال غذا خوردن بودند مي رفتي پشت كتابخانه و نمازت را به جا مي اوردي.

يادش بخير ان روزي كه رفتي و نماز اول وقتت را خواندي و زنت آمد پشتت نماز خواند.

هيچ وقت يادم نمي رود كه ان روز با چه حس غریبی به تو نگاه مي كردم.

يادش بخير آن روزي كه همسرت چند ساعت منتظر ماند و غذا نخورد تا در کنار شوهرش غذا بخورد.

يادش بخير ان روزي را كه اولين نامه عمرم را برايت نوشتم و خواستم برايم دعا كني.

 

تو به من خيلي چيزها ياد دادي.

نه فقط مسائل كاري كه بيشتر زندگي كردن را ياد دادي.

 

همسرت باردار است و چند وقت ديگر پدر مي شوي.

مي دانم كه بهترين پدر دنيا مي شوي.

بهترين بهترين بهترين ...

تو بهترين دوست و بهترين همكار هستي و بهترين پدر دنيا مي شوي.

 

"محمد جباري" اين چند خط براي تو بود با اينكه مي دانم هيچ وقت آنها را نخواهي خواند.

براي تويي كه هميشه دوستت داشتم،دارم و خواهم داشت.

 

 

و درود خدا بر تو اگر از راه هدايت تبعيت كني...

 

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

"نيكان آن ها هستند كه هرگاه كار ناشايسته از ايشان سر زند يا ظلمي به نفس خويش كنند خدا را بياد آرند و از گناه خود به درگاه خدا توبه و استغفار كنند (كه مي دانند) جز خدا هيچ كس نمي تواند گناه خلق را بيامرزد و آنها هستند كه اصرار در كار زشت نكنند چون به زشتي معصيت آگاهند."

 

 

يادداشت"سرگذشت انسان"

 

بياد بياور روزي را كه انسان بودي،انساني گنهكار

روزي كه از تمام جهان پست تر بودي

روزي كه نبودي اميدوار به لطف خداي و نبودي اميدوار به رحمت خداي

آن روزها چه سخت بود.

روزهاي رنج و بدبختي،چه بدبختي بزرگي.

روزهايي كه همدمي نداشتي،جز آفريده اي كه سالها از براي خداي عبادت كرد اما بدون انديشه

كسي كه اولين نافرماني را كرد

كسي كه سجده نكرد براي آدم

و او شيطان بود

آري،همدمي جز او نداشتي

 

آن روزهاي سياه را به خاطر داري

انگار در سياهي عظيمي دست و پا ميزدي.انگار نابوديت را به چشم مي ديدي و قبولش ميكردي.

انساني گنهكار در ميان الطاف عظيم خداي

اما نبود لطف خداي از براي تو به سبب گناهانت

 

هيچ وقت آن روزها را فراموش نمي كني.

روزهاي سياهي و بدبختي و عذاب و ... نااميدي

 

اما چه شد

چه شد كه به اينجا رسيدي

از آن سياهي عظيم رها شدي و دوباره به فطرت بازگشتي؟

 

بياد بياور روزي را كه ناله كردي از براي نااميدي

از براي به دست آوردن لطف خداي

اما نه براي خودت بلكه براي كسان ديگر

 

بياد بياور آن روزهايي كه كار كردي براي رضاي خداي

و خداوند به تو تفقد نمود

تفقد عظيمي براي رهايي از چنگ شیطان

و خداوند نجاتت داد

نجات عظيمي براي انسان

 

آن روز چه زيبا بود

روز رهايي بود آن روز

روزي كه هنوز طعم مست كننده اش را به ياد داري

طعم اولين راز و نياز با خداي را

 

پس از آن سياهي خلاصي يافتي

و خداي به تو مرحمت نمود و تو را نجات داد

پس شكرگزار باش اي انسان

 

و تو هستي انسان،انساني با اعمال صالح

و اميدوار به لطف خداي.

 

اين بود سرگذشت انسان ...

 

 

وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...

 

+ نوشته شده     توسط مسیا  | 

فصل سي و نهم

(13)سپس خداوند روح خود را به انسان بخشيد.فرشتگان همه آوا سر دادند:خداوندا! پروردگار ما! نام مقدس تو خجسته باد. (14)همين كه آدم به پاي خود راست ايستاد،نوشته اي را در فضا ديد كه چون خورشيد مي درخشيد.عبارتش اين بود: "لا اله الا الله و محمد رسول الله" (15)در اين هنگام،آدم دهان گشود و گفت: پروردگارا! خداي من! تو را سپاس مي گويم كه تفضل كردي و مرا آفريدي.(16)ولي با ناله و زاري از تو مي خواهم،مرا از معني اين كلمات (محمد رسول الله) آگاه سازي.(17)خداوند پاسخ داد: آفرين به تو اي بنده من،آدم!(18)به تو بگويم كه نخستين  انساني هستي كه آفريده شدي.(19)كسي كه نامش را مي بيني،او فرزند توست و سال ها بعد،به اين جهان خواهد آمد.(20)و پيامبرم خواهد شد،كه همه چيز را به خاطر او آفريدم(21)او كسي است كه هرگاه بيايد،جهان را نور و روشنايي خواهد بخشيد.(22)او كسي است كه روحش شصت هزار سال پيش از آنكه چيزي بيافرينم،در فروغ آسماني جاي داده شده بود.(23)آدم پيش خدا زاري كرد و عرضه داشت: پروردگارا! اين نوشته را بر ناخن انگشت هاي دست من نقش كن.(24)و خداوند آن نوشته را به نخستين انسان عطا فرمود و آن را بر دو شست او نقش كرد،كه بر ناخن شست راستش "لا اله الا الله"،(25)و بر ناخن شست چپش: "محمد رسول الله" نقش بسته بود.(26)پس آدم نخستين اين كلمات را به مهر پدري بوسيد.

(27)و به چشم كشيد و گفت: "فرخنده باد روزي كه تو به دنيا روي خواهي آورد".

 فصل چهل و چهارم

(19)بدين جهت به شما ميگويم،بدرستي كه رسول خداي فروغي است كه خشنود مي سازد هرآنچه را كه ساخته است خداي تقريباً.(20)زيرا زينت داده شده است به روح دانش و مشورت.(21)روح حكمت و توانائي،(22)روح خوف و محبت.(23)روح انديشه و ميانه روي. (24)زينت داده شده است به روح محبت و رحمت.(25)روح عدل و پرهيزگاري.(26)روح لطف و صبر،كه گرفته است آنها را خداي،سه برابر آنچه عطا فرموده به ساير خلق خود.(27) چه با سعادت است زماني كه زود است بيايد در آن زمان به سوي جهان.(28)مرا تصديق كنيد،كه او را دیدم و برای او احترام را تقدیم کردم،چنانكه هر پیامبری او،را دیده است.(29)چرا  که خداوند روح او را برای پیام آوری به هر کدام از آنان داده است.(30)چون ديدم او را از تسلّي پر شده،گفتم: اي محمد!خداي با تو باد و مرا لايق آن نماياد كه بند کفش تو را بگشایم.(31)زيرا هرگاه به اين افتخار برسم،خواهم شد پيغمبري بزرگ و قدوس خداي.(32)چون يسوع اين بفرمود شكر خداي نمود.

فصل نود و هفتم

(14)پس آن وقت كاهن گفت:به چه ناميده ميشود مسيا و كدام است آن علامتي كه آمدن او را اعلان مينمايد.(15)يسوع در جواب فرمود: ((نام او عجيب است؛زيرا خداي خود وقتي كه روان او را آفريد و در ملكوت اعلي او را گذاشت،خود او را نام نهاد.(16)خداي فرمود:صبر كن اي محمد! زيرا براي تو ميخواهم خلق كنم بهشت و جهان و بسياري از خلايق را كه ميبخشم آنها را به تو؛تا حدّي كه هر كس تو را مبارك ميشمارد مبارك ميشود و هر كس با تو خصومت كند ملعون ميشود.(17)و آن گاه که تو را به سوی جهان می فرستمت تو را برای نجات،پیامبر خود می گردانم و سخن تو راست خواهد ماند،به گونه ای که آسمان و زمین سست می شوند،ولی ایمان تو سست نمی شود.(18)همانا نام مبارك او محمد است.(19)در این هنگام،مردم همه فریاد برآوردند و گفتند:خداوندا! پیامبرت را برای ما بفرست.

اي محمد!برای نجات جهان بشتاب.

 

+ نوشته شده     توسط مسیا