"به يقين، گروه بسيارى از جن و انس را براى دوزخ آفريديم؛ آنها دلهايى دارند که با آن نمىفهمند؛ و چشمانى که با آن نمىبينند؛ و گوشهايى که با آن نمىشنوند؛ آنها همچون چهارپايانند؛ بلکه گمراهتر! اينان همان غافلانند!"
در موقع ديدن اين فيلم از قساوت افرادي كه اون كار رو مي كردند به وحشت افتادم.
يعني اينها چه جوري ميتونن همچين عملي رو مرتكب بشن؟
اينها چه جوري ميتونن با انسان هاي ديگه تو يكجا زندگي كنند.
اصلا اينها ادمن؟
اينها قلب دارن؟
آخه چه موجودي هستن؟
اينها كه به حيوانش هم رحم نمي كنن و با چنين قساوتي رفتار مي كنند،پس با انسان چي كار ميكنن؟
ديدنش براي خود من كه خيلي سنگين بود و اذيتم كرد.
آهنگای قر و قاطی ای که رو فیلم هست،حسابی بی ربط و اعصاب خورد کن هستند،اما چه میشه کرد،بالاخره از یه سایت گرفته شده دیگه!
بهتره خواهران گرامي از ديدن فيلم منصرف بشن.
وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...
به ياد بازي قارچ خور فقيد،اين كليپ فلش رو ميزارم تا خاطرات نوستالژيكي كه با دستگاه ميكرو داشتين زنده كنم.
فقط كسايي كه هيجاني شدن براشون خطرناكه،بيخياله ديدن اين كليپ بشن.
براي ديدنش هم يا از اينترنت اكسپلورر استفاده كنيد يا نرم افزاري كه بتونه فايل هاي فلش رو بخونه.چند ثانيه هم بيشتر طول نميكشه تا لود بشه.
"خشم خود را فرو بريد تا از خشم خدا در امان باشد"
اين حديث رو شايد اولين بار تو كتاب ديني راهنمايي خوندم.اون موقع خيلي روم تاثير گذاشت.هميشه وقتي كه نزديك بود عصباني بشم،اين رو تكرار مي كردم تا عصبانيتم از بين بره.
ولي انگار اين روز ها زياد بهش توجه نكردم.
امیدوارم خداوند توفیق بده که بتونم خشم و عصبانیتم رو در همه حال کنترل کنم و در راه درست ازشون استفاده کنم.
خداوند من را ببخشد...
وقتي كه ما ميگيم لا اله الا الله و محمد رسول الله نه تنها بايد به اين اعتقاد داشته باشيم كه خداوند فقط خداي يكتاست و محمد رسول خداست،بلكه بايد با عملمون ثابت كنيم كه پيرو راه رسول خدا هستيم و پيرو رفتار ايشان هستيم.
"و درود خداوند بر كساني كه از راه هدايت تبعيت كنند..."
نكات نگارنده:
1-در اين باب از انجيل برنابا،پانزده نشانه مهم قيامت كه در پانزده روز مانده به آن رخ میدهد،آورده شده است.
2-اين نشانه ها از جهاتي شباهت به نشانه هاي آورده شده در قرآن دارد.
3-در پايان اين باب،حضرت عيسي لعنت مي فرستد بر كساني كه او را پسر خداي بخوانند.
متن انجيل برنابا:
(1)آنگاه عيسي فرمود: ((پيش از آنكه آن روز (قيامت) بيايد،ويراني بزرگي در اين جهان روي خواهد داد.(2)جنگي كوبنده و خرد كننده.(3)به گونه اي كه پدر،پسر را مي كشد (4)و فرزند نيز به واسطه ي حزب هاي قبيله اي پدرش را به قتل مي رساند.(5)ازاين جهت منقرض خواهد شد شهرها و تمدن ها،و كشورها به بيابان هاي خشك و تهي تبديل مي شوند.(6)وباها و بيماري هاي مهلك رخ مي دهد،تا اينكه چنان شود كه يافت نشود كسي،كه مردگان را به گورستان ها ببرد؛بلكه گذارده شوند براي طعمه ي حيوانات.(7)و خداوند بر آنان كه روي زمين باقي مانده اند،گرسنگي اي مي فرستد كه ارزش نان به مراتب بيش از طلا خواهد شد.(8)پس بخورند همه،انواع چيزهاي ناپاك را.(9)واي بر بدبختي آن قرن،كه نزديك ميشود،شنيده نشود از كسي كه بگويد:گناه كردم پس به من رحم كن اي خداي.(10)بلكه با آوازهاي سهمناك كفر ميكنند بر خداي بزرگوار فرخنده تا ابد.(11)پس وقتي كه آغاز نمود آن روز (قيامت) به نزديك شدن،هر روز علامتي بيايد سهمناك بر ساكنان زمين به مدت پانزده روز(12)در روز اولّ خورشيد در آسمان بدون نور در مدار خود ميگردد.(13)بلكه سياه ميشود مثل رنگ جامه.(14)و چونان پدري كه بر بالين پسر مشرف به موتش مي نالد،خورشيد نيز ناله مي كند.(15)در روز دوّم،ماه تبديل به خون مي گردد.(16)و پس از آن،روي زمين خوني چون شبنم مي آيد.(17)در روز سوّم ستارگان ديده شوند كه شروع به جنگ نمودن با يكديگر كنند،مثل سپاهي از دشمنان.(18)در روز چهارم كوه ها و سنگ هاي بزرگ به مثل دشمنان سرسخت به هم بخورند. (19)در روز پنجم هر روييدني و گياهي خون گريه مي كند.(20)در روز ششم دريا طغيان كند بي آنكه از جاي خود تجاوز كند،تا بلندي صدوپنجاه ذراع.(21)و در تمام روز،مانند ديواري مي ايستد.(22)در روز هفتم،به عكس،چنان فروکش مي كند كه قابل ديدن نيست.(23)در روز هشتم،پرندگان و حيوانات خشكي و دريايي با بانگ و ناله گردهم مي آيند.(24)در روز نُهم تگرگي تند و هراس انگيز فرو مي ريزد و چنان ضربه نابود كننده اي مي زند كه جز يك دهم از زندگان،نجات نمي يابند.(25)در روز دهم رعد و برق وحشتناكي مي آيد كه يك سوم كوه ها شكافته و شعله ور مي شوند.(26)در روز يازدهم،رودخانه ها همه به عكس جاري شده و از آنها خون روان مي شوند،نه آب.(27)در روز دوازدهم، ناله و فرياد كند هر آفريده اي.(28)در روز سيزدهم،آسمان مانند نامه اي به هم پيچيده گردد.(29)و آتشي ببارد كه هر زنده اي جان دهد.(30)در روز چهاردهم،چنان زلزله هراس انگيزي پديد آيد كه قله هاي كوه مانند پرندگان به هوا پرواز كنند.(31)آنگاه همه ي زمين بيابان گردد.(32)در روز پانزدهم فرشتگان پاك بميرند.(33)پس زنده نماند مگر خداي يكتا،آنكه او راست اكرام و مجد.(34)عيسي اين سخن را كه گفت،با هر دو دست،به صورت خود سيلي زد و سر خود به زمين نهاد.(35)زماني كه سرش را بالا گرفت،فرمود:((ملعون باد هركسي كه درج كند در گفته هاي من،اين را كه من پسر خدايم.))(36)پس بيفتادند شاگردان،هنگام اين سخنان،مثل مردگان.(37)پس عيسي ايشان را برخيزانده،فرمود:بايد از خداي بترسيم،هرگاه بخواهيم كه در آن روز ترسانيده نشويم.
آيات قرآن درباره نشانه های قيامت:
_هيچ شهر و آبادى نيست مگر اينکه آن را پيش از روز قيامت هلاک مىکنيم؛ يا (اگر گناهکارند) به عذاب شديدى گرفتارشان خواهيم ساخت؛ اين، در کتاب الهى ثبت است.
_آنها خدا را آن گونه که شايسته است نشناختند، در حالى که تمام زمين در روز قيامت در قبضه اوست و آسمانها پيچيده در دست او؛ خداوند منزّه و بلندمقام است از شريک هايى که براى او مىپندارند
_قيامت نزديک شد و ماه از هم شکافت!
_سوره واقعه(آيات1-6)
هيچ کس نمىتواند آن را انکار کند!
(اين واقعه) گروهى را پايين مىآورد و گروهى را بالا مىبرد!
در آن هنگام که زمين بشدّت به لرزه درمىآيد،
و کوهها در هم کوبيده مىشود،
و بصورت غبار پراکنده درمىآيد،
_سوره قيامت(آيات6-12)
(از اين رو) مىپرسد: «قيامت کى خواهد بود»!
(بگو:) در آن هنگام که چشمها از شدّت وحشت به گردش درآيد،
و ماه بىنور گردد،
و خورشيد و ماه يک جا جمع شوند،
آن روز انسان مىگويد: «راه فرار کجاست؟!»
هرگز چنين نيست، راه فرار و پناهگاهى وجود ندارد!
آن روز قرارگاه نهايى تنها بسوى پروردگار تو است؛
يادداشت:
بعد از خوندن اين متن خيلي از مسائل اين دنيا برام بي اهميت شد.اينكه ما به چه چيزهاي واقعا پوچي فكر ميكنيم.به اينكه نمره هامون چي ميشه،كارمون يا پولمون چي ميشه،اصلا زندگيمون چي ميشه.
اين ها واقعا در مقابل واقعه اي كه به طور قطع روزي بهش مي رسيم،هيچي نيست.
ما وقتي كه مي خوايم در پيشگاه خداوند حاضر بشيم،چي داريم كه بهش بباليم.چي داريم كه بهش افتخار كينيم يا رحمت خداوند رو در عوضش بطلبيم.
شايد به نمازهامون بباليم.ولي آيا واقعا اين نمازهايي كه حالا من به شخصه مي خونم چقدر ارزش دارن.نمازهايي كه خيلي موقع ها در بي حالي مي خونم و نمازهايي كه در موقع خوندنش به هر چيزي فكر ميكنم جز خدا.
به خودم فكر ميكردم كه روز پنجشنبه،وقتي فهميدم كه ساعت امتحان رو اشتباه متوجه شدم و يك ساعت و نيم از وقت امتحان گذشته،با چه اضطراب و ناراحتي اي سوار ماشين شدم و با سرعت خودم رو به دانشكده رسوندم.حتي نزديك بود پليس من رو جريمه كنه!
ولي آيا وقتي كه نمازم از وقتش مي گذره هم همين اضطراب من رو مي گيره؟وقتي كه گناه ميكنم هم انقدر ناراحت مي شم؟
اين يه سابقه تاريخي تو افكار من داره كه دوست دارم بميرم.
به محض اينكه به درجه اي برسم كه بتونم حتي زوركي وارد بهشت بشم و ديگه نتونم از اون درجه بالاتر برم؛اون موقع با تمام وجود دوست دارم كه بميرم.
شايد مرگ از اين شيرين تر وجود نداشته باشه كه بدوني تو بهشت ميري،حتي اون پايين پايين هاش.
اما نمي دونم آيا اصلا من به حدي مي رسم كه ثواب هام از گناهانم بيشتر باشه؟
حتي اگر اين طور باشه،پس اون حق الناس هايي كه كردم چي؟اون ... روز نماز قضاهام چي؟
اون غيبت ها،مسخره كردن ها يا نگاه كردن ها چي؟
آيه آخر اين باب برنابا خيلي روم تاثير گذاشت:"بايد از خداي بترسيم،هرگاه بخواهيم كه در آن روز ترسانيده نشويم."
با خودم فكر ميكنم كه من،با اين همه گناهي كه كردم،آيا واقعا از خدا مي ترسم.
آيا واقعا به روز قيامت ايمان دارم؟...
وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...
از سياهي شروع شد.
همه چيز سياه بود.
سياه سياه سياه...
سرم را به هر طرف كه مي گرداندم چيزي جز سياهي نمي ديدم.
دنيايم كوچك بود.
كوچك كوچك كوچك...
كوچكتر از آنچه كه فكرش را بكنيد.
آنقدر كوچك كه با هر حركتم به ته دنيا مي رسيدم.
دستها و پاهايم آنقدر ضعيف بودند كه حتي قادر به تكان دادنشان هم نبودم.
فقط نگاه مي كردم،نگاه به سياهي؛سياهي اي كه تمامي ندارد...
تپش هاي قلبم را از زير لايه هاي نازك پوستم حس مي كردم كه چقدر تند تند مي زنند.
انگار قلبم منتظر چيزي هست.اما نمي دانم چه...
شاید در انتظار آزادی،روشنایی یا دنيايي ديگر...
دوست دارم،ديگر اين سياهي را نبينم...
دوست دارم ديگر دنيايم كوچك نباشد...
دوست دارم بيرون بروم.دوست دارم آزاد باشم...
دوست دارم فرياد بزنم كه من هم هستم...
وباز هم انتظار...انتظار و انتظار...
شكافي باز مي شود.
نوري پديد مي آيد.
درخشش نور خيره كننده هست.
آنقدر خيره كننده كه چشم هايم را مي بندم...
دستي به طرفم مي آيد.
مرا با خود مي كشد.
مقاومت مي كنم؛نمي دانم چرا...
دست و پا مي زنم؛نمي دانم چرا...
گريه مي كنم؛نمي دانم چرا...
ديگر خبري از سياهي نيست.
ديگر خبري از كوچكي دنيایم نيست.
احساس مي كنم،همه به من خيره شدند.
دست هاي كوچك ناتوانم تكان مي خورند...انگار دنبال چيزي مي گردند.
دستي مرا مي گيرد.
بوسه اي به من مي زند.
مرا در آغوش مي گيرد.
و من متولد مي شوم...
وَ السَّلَامُ عَلَى مَنِ اتَّبَعَ الْهُدَى ...
"اوست خدايي كه شما را از خاك (ناچيز) بيافريد و سپس از قطره آب نطفه و آنگاه از خون بسته علقه.پس شما را از رحم مادر،طفلي بيرون آورد تا آنكه به سن رشد و كمال برسيد و باز پيري سالخورده شويد و برخي از شما پيش از سن پيري وفات كنيد و همه به اجل معين خود. (اين چنين كرديم تا) مگر قدرت خدا را تعقل كنيد."